زن.چموش

صفحه یافت نشد

بگذار زندگی بتازد 
من به تاختنش نگاه میکنم 
و موقع پرش های بزرگش سفت زندگی را میچسبم و چشمانم را میبندم ! 
وقتش که باشد خودش یک روز من را پایین پرت میکند 
و خوب یاد گرفتم که دوباره سوار این اسب چموش بشوم ، یال هایش را سفت بچسبم ، چشمانم را ببندم و هی با خودم بگویم بالاخره زندگی هم از این همه تاختن بدون استراحت خسته میشود 
بالاخره تشنه اش میشود ، کنار چشمه ای زیبا می ایستد 
بالاخره این اسب چموش هم باید نفسی تازه کند !
پیراهن سفید و بلندی پوشیده ام.
موهایم را مانند آبشاری بر بلندای کوه رها کرده ام.
و اسب چموش خیالم را آزاد گذاشته ام تا در دشت خیال و پندار تو یله بگردد.
ایستاده ام بر بلندای کوه...
و در افق به دنبال ردی از نگاه تو می گردم.
به زودی آفتاب غروب خواهد کرد و افق به رنگ خون در خواهد آمد.امروز هم روز به شب رسید و انتظار بی هیچ ثمری .خبری از تو نشد .
دلتنگ توام دیوانه!دلتنگ صدای زیبایت!دلتنگ نگاهت!بیا و مرا برهان از این دلتنگی!

برای عید اول (عید نوروز ) داشتم آماده می شدم که بیام گلپایگان
خوابت را دیدم همه داشتند می رفتند گلپایگان تو برمی گشتی تهران هر چی باهات صحبت کردند که باید بریم گلپایگان تو قبول نکردی و گفتی نه من می رم تهران بعد رفتی تو ترمینال جنوب نشستی
ولی چند روز بعد خوابم تعبیر شد همه رفتند گلپایگان و حسین نیومد و بعد رفت ترمینال جنوب با اتوبوس تنها اومد .
با این پسر چموش چه بکنم من
حتی لباس ها ...
فقط ۲۴ ساعت مهلت تعویض دارند ...
چطور انتظار داری
دلی را که تمام و دست نخورده برده ای ، بعد این همه عمر پس بگیرم ...؟
وقتی دلم نه کوچکترین زدگی ای داشت ...
نه برایت گشاد بود ...
نه بوی مرگ و دست دومی می داد ...
نه آب می رفت ...
نه برای کسی جز تو می رفت ....
نه به کسی جز تو. می آمد. ...
نه شکست خورده بود و نه شکسته بود ...
باید می نوشتم از اول
با بستنی وارد نشوید ، حتی تو !
دل بسته می شوی ...
دل بسته می شوم ...
بعد
تو بعد از بیست وچهار روز ...
بیست و چ
شاید دلخوشی هامان تمام شده باشد آرزوهامان گم شده باشد خستگی بر لبانمان نشسته باشد شاید این روزگار لعنتی چموش لبخندهامان را دزدیده باشد اما یادمان نرود عشق یادمان نرود علاقه ،عاطفه های بی بهانه یادمان نرود ستاره ، بوسه های بی دلیل گاهی بی هیچ دلیلی مهربان شویم گاهی هر روز برویم كنار خاطره هایمان بنشینیم گاهی هی بنویسیم دوستت دارم یادمان نرود دوستی هامانیادمان نرود ان همه خیال دور یادمان نرود خیابانهای قدم زده با داغی بوسه ها بر تن یادمان
حتی لباس ها ... فقط  ۲۴ ساعت مهلت تعویض دارند ... چطور انتظار داری دلی را که تمام و دست نخورده ... برده ای ، بعد این همه عمر پس بگیرم ...؟ وقتی دلم نه کوچکترین زدگی ای داشت ... نه برایت گشاد بود ...نه بوی مرگ و دست دومی می داد ... نه آب می رفت ...نه برای کسی جز تو می رفت .... نه به کسی جز تو. می آمد. ... نه شکست خورده بود و نه شکسته بود ...باید می نوشتم از اول ...با بستنی وارد نشوید ... حتی تو ! دل بسته می شوی ... دل بسته می شوم ...بعد .... تو بعد از بیست وچهار روز ...بیست و  چها

در  انتظار   پاسخت   دقایقم   تباه  شد چهره ی دفترم چو شب خط خطی وسیاه شد زود گذشتی از دلم گوشه نشین غم شدم آخر  هر  ترانه ام  ختم  به  سوز  و  آه  شد پشت سرت چه ها که رفت مثل تبسم و غزل بغض شکست در گلو قافیه چشم به راه شد مانده به دیوار فقط قاب شکسته وتهی  دیده  به  جای  روی  تو  خیره به نور ماه شد خلوت این اتاق سرد که با تو گرم وشاد بود رفتی  و  بی حضور  تو  شبیه  قتله گاه  شد اسب چموش و سرکش غرور نابجای من به دست ناز و عشوه ات ساکت و سر به

 
دست چپ م درد می کند، میان انگشت هاش می سوزد، چون باید آن ها را بی رحمانه از هم باز کنم تا بتوانم لااااا، و بعد می ی ی ی، و بعد دوووو را فشار دهم. حالت های مختلفی را امتحان کرده ام، انگشت هایم را نزدیک به کلاویه های سیاه بگذارم، یا پایین تر، روی آخرین نقطه ی کلاویه های سفید که رو به بالا انحنا دارند. فرقی ندارد، در هردو حالت، حقیقت هیچ تغییری نمی کند: من دست های کوچکی دارم. لا و می مشکلی ندارند، به دو که می رسد، صدای جیرجیر مفصل های دست م را می شنو
 
حسین آقام .. آقام .. حسین آقام .. آقام ..
 
کاش یکی بود که منو میسپرد به تو ..
کاش یکی منو نذر تو کرده بود ..
کاش یبار تو به من نظر بندازی ..
 
" یه روزی ام بیاد , نفس آخرم بره .. "
 
یاد تو و عشاقت فقط بی تاب ترم میکند..یک آرامش ِ تو ام با بی قراری و زجر..
نجاتم بده و خلاصم کن .. بی قراری تا کی ؟ تا کی بغض کنم و شُر شُر عرق شرم بریزم ؟
تو ارباب منی .. مگر نه اینکه تو را در قلب من دفن کرده اند ..من بنده ی تو ام,
یک بنده ی خطا کار و چموش , با بنده های خطا کارت چه میکنی ؟!
کجا به ما آموختند که چگونه نفس بكشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم، موفقیت چیست، ازدواج برای حل چه مشکلی است، در مواجهه با مخالف چگونه رفتار كنیم...؟ در كودكی به ما آموختند كه چموش نباشیم، اما پرسشگری و آزاداندیشی و شیوه‌های نقد را به ما نیاموختند.
داگلاس سیسیل نورث، اقتصاددان آمریكایی و برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۳می‌گوید: «اگر می‌خواهید بدانید كشوری توسعه می‌یابد یا نه، سراغ صنایع و كارخانه‌های آن كشور نروید. اینها را به‌را
 
جنون
از آن سوی نیستی
از دیار تجریدو سیال جایی
پرتاب کردم خود را.
حادثه این بود؛
عبوری پرشتاب از بی واسطه گی حس
از تجرید
تا تملیک چیزی در آشکارا.
تعلیق،
      تعلیق،
                     تعلیق...
 شیفته ی این جنون فلسفی خویشم؛
[این هماره گی بیان آوایی بی واژه
[انباشت تعلق هایی رها شده
[مزه مزه ی طعم گس خواستن
[در گستره ی محشر موعودی بی تطبیق...
هنگام که  به تو می رسد اندیشه
بردوپا می ایستد این خنگ چموش
هلهله ی یال تمنا
  نفیر نفس
نعره ی نرینه ببر

یکدفعه، خیلی یکدفعه اتفاق می افتد. وقتی به سرت می زند بنویسی. چند وقت بود چیزی ننوشته بودم؟ نوشتن.. از آن نوشتن هایی که فکرش به شوقم می آورد.
خیلی یکدفعه اتفاق می افتد. که ساعت 12 باشد و تو مشغول تکالیفت  باشی بعد یکهو بزند به سرت که بیایی اینجا و بنویسی . 
یک خودی دارم در اعماق خودم که ازش بیزارم. یک خود هیجان زده ی همه کاره ی هیچ کاره. که کارهایش را نصفه رها می کند، وسط کار بلند می شود مشغول کار دیگه ای می شه برای فرار از موقعیت.
یواش یواش ذهنم درگ
 اندر حکایت این روزهای جبهه اصلاحاتگفت: عضو مرکزیت حزب منحله مشارکت در روزنامه زنجیره‌ای شرق نوشته است یک عده علیه برنامه‌های دولت سیاه‌نمایی می‌کنند!گفتم: همان‌ها که با بی‌ادبی تمام دولت را «رحم اجاره‌ای اصلاح‌طلبان»! معرفی کرده‌اند؟ یا آنها که دولت را بی‌عرضه! می‌دانند؟ یا آنها که می‌گویند بهتر است آقای روحانی کنار برود؟ یا آنها که طرفداران دولت را «اسب چموش»! نامیده‌اند؟ یا...؟!گفت: این حرفها ر
روزی خری ز صاحب خود شِکوه کرد و گفت:
آخر منِ فلک زده کافر که نیستم
در گوشه و کنار برِ غیر و آشنادشنام‌ها که می‌دهی‌ام، کر که نیستم
دردا ز دردِ سیخُنک و ضربِ چوبِ ترعصیان‌گر و اسیر و سبکسر که نیستم
صدبار زیر بار امانم بریده شددر حمل بار دیزلِ خاور که نیستم
از خر فروش خود نه مگر خر خریده‌ای؟
صاحب خرا! برای تو استر که نیستم
من مرکبِ تو هستم و تو راکبی، ولیمانند اسبِ سامِ دلاور که نیستم
با این بیان الکنِ خود از چه گویمت؟نام‌آور و ادیب و سخنور که
چند ماه پیش از خانم همسایه خواستم یه پیغام از طرف ما به شوهرش برسونه
خانمه خیلی واضح گفت شوهرش دوست داره تو کارهای مردونه، مردها با هم روبه رو بشن. گفت شوهرم از پیغوم پسغوم بدش میاد. به شوهرت بگو خودش با شوهرم حرف بزنه...
گفت خانم مستاجر قبلی خیلی سرسفید بود و نمیزاشت شوهرش صحبت کنه و خودشو درگیر کارهای مردونه میکرد و به جای شوهرش حرف می زد ..
دیدم بدشون میاد یک زن بینشون واسطه باشه، منم کلا خودمو کنار کشیدم..... کارها سپرده شد دست بابای بچه ی ما ک
تا وقتی که دانش آموز بودم به معلم ها خیلی احترام میگذاشتم. هیچ وقت شیطنت نمی کردم و همیشه بهترین نمره های انضباط را میگرفتم...تا اینکه دنیای لعنتی چرخید و چرخید تا به روزی رسید که من معلم شدم! سال اول و سال دوم معلمی را بیشتر از امسال(سال سوم) دوست داشتم. امسال از دانش آموزانم آنقدر ناراضی هستم که دلم نمی خواهد حتی شاخه ای گل به عنوان روز معلم بگیرم چه برسد به هدیه! امروز به قدری از دانش آموزانم عصبانی شدم که به آنها گفتم خدا را شکر میکنم که روز م
هنر و صنایع دستی ایران
صنایع دستى ایران جلوه اى از هنر، فرهنگ و تمدن كهن این سرزمین شرقى است كه روح هر بیننده اى را در نقوش و ظرافت خود غرق مى سازد. تمدن غنى چندین هزار ساله ایران در برابر تمدن هاى نه چندان دور اروپایى و آمریكایى هر گردشگرى را متحیر مى سازد و او را ترغیب مى كند تا تكه اى از این سرزمین كهن را به عنوان خلاصه اى از تاریخ ایران زمین، به سوغات ببرد و این تكه ارزشمند براى گردشگران، همان صنایع دستى است كه روح و عشق انسان شرقى در آن پیون
: این یک رسمی بود و هنوز هم گاها اتفاق می افتد که درماه اردیبهشت تاخرداد قبل از ورود گوسفند به کوه کسانی که  نیرو وچابکی  داشتند ومی توانستند شبانه باگذراز تاریکی و برف و تگرگ و رعدوبرق و رگبارباران و عبوراز شیب و فرازهای تند و گذراز یخچالهای باشیب زیاد ، آماده ماجراجویی باشند ، قند و چایی و نان و مخلفات دیگر برمی داشتند و حدود ساعت 12 شب راه می افتادند و حدود سحرگاه خودرا به امام زاده هاشم و راسران می رسانیدند وبعد از اندکی استراحت و تجدیدقوا
سمنانم ... 
 
تمام راه باران بارید... تمام این۲۲۰ كیلومتر را فكر كردم... به خیلی چیزهای گفتنی و نگفتنی... به سرنوشت... به خودم... به خیلی از آدم های زندگی ام... كه آمدند و رفتند‏ كه آمدند و ماندند...   
فكر می كنم به اینكه اگر مثلا چند سال پیش به من می گفتند‎ در روزگاری نه چندان دور‏ یك روز بارانی از دانشكده عمران دانشگاه سمنان سر در میاورم‏‌ حتما از تعجب شاخ در می آورم‏ اما الان دقیقا در این مكان نشسته ام و شاخی هم دركار نیست...  
زندگی همین طور است..
سلام آقای من ...
نظیر تشنه به کویرافتاده ای که در پی آب بی تاب است و از سویی به سوی دیگر می رود و هرچه بیشتر می پیماید توانش به استهلاک می افتد و طاقتش به اتمام می رود و چون می پندارد که یافته است و می نگرد که به فریب سرابی مبتلا شده ... این قصه «بشر» در عصر ماست و آن آب «شادزیستن» است. ما آواره آئین و شیوه‌ای از زندگی هستیم که ما را به «رضایت» از زیستن برساند ...
جناب جان
امروز که قلم به مصرع یکصد و هفتاد و پنجم جمعه نویسی رسیده است مقارن با سیزدهم فر
نبض او بر مچش جوانه زده
نقش یک ساعت زنانه زده
زندگی راز ساده ای دارد:
هر نری بخش ماده ای دارد
چت نامه ی 1
                                برای عمو چیلیمی
 
از کرامات خان عمو این است
رهبر لشکر شیاطین است
 
او که جیبش همیشه سرسبز است
او که چشمش همیشه خونین است
 
دانشی دارد و نمی دانی
بچه ی آن طرف تر از چین است
 
پوکه هایی که صلح می آرند
آتشی که جهنم آگین است
 
این سر جبهه کیست؟ شکل من است
جنگجویی بدون پوتین است
 
مشعلی می دهد به من که برو
مقصدت ابتدای ت
"ما تربیت نشدیم!"
 
متن بسیار زیبا و قابل تأمل از رضا بابایی
 
ما تربیت نشدیم. تربیت ما بیش از این نبوده است که به بزرگ‌ترها احترام بگذاریم، کلمات زشت نگوییم، پیش دیگران پای خود را دراز نکنیم، حرف‌شنو باشیم، صبح‌ها به همه سلام کنیم، دست و روی خود را با صابون بشوییم، لباس تمیز بپوشیم، دست در بینی نبریم و … اما ساده‌ترین و ضروری‌ترین مسائل زندگی را به ما یاد ندادند.
کجا به ما آموختند که چگونه نفس بکشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم، موفقیت
کاربرد نمونه های سنتی در آلامد و فشن امروز
چندیست که طراحان پاكی کارشناسان داخلی مد سادگی فشن ، پروا ویژه ای نفع علیه و له روی بالا و کاربرد مدل ها یكدلی نقوش سنتی ایرانی آرم داده اند و به نظر می رسد مصرف از این نقشه ها، به خوبی توانسته جای ذات را اندر بازار و درون میان مشتریان محصور کند.
 
اقبال نفر ابوالبشر و جانور و طراحان مرسوم و دمده و پوشاک روی این منسوج پاره های سنتی می تواند دلایل مختلفی داشته باشد؛ شوربا توجه فایده قوانین کشور مبنی
یک سری مسائل بود که توی این چند مدت باهاش درگیر بودم و خواستم که بینش خودم تا این لحظه رو اینجا مکتوب کنم.
در این جامعه انسانی، کار ما به جایی رسید که راه‌حل معضلات را آموزش یافتیم. پله‌های تحصیلی را یکی یکی پشت سرهم قرار دادیم تا این انسان چموش را ادب کنیم و به قولی، برای زندگی در این جامعه، تربیتش را به شیوه‌ای صحیح انجام دهیم.
چیزی که در این میان باب شد، عملا این آموزش بود که دانش‌آموزان و دانشجویان، یک فرق بزرگ بین مطالب درسی و غیردرسی 
ما تربیت نشدیم!تربیت ما بیش از این نبوده است که به بزرگ‌ترها احترام بگذاریم، کلمات زشت نگوییم، پیش دیگران پای خود را دراز نکنیم، حرف‌شنو باشیم، صبح‌ها به همه سلام کنیم، دست و روی خود را با صابون بشوییم، لباس تمیز بپوشیم، دست در بینی نبریم و… اما ساده‌ترین و ضروری‌ترین مسائل زندگی را به ما یاد ندادند.کجا به ما آموختند که چگونه نفس بکشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم، موفقیت چیست، ازدواج برای حل چه مشکلی است، در مواجهه با مخالف چگونه ر
«خطوط مشاوره هوشمند» عصر عصر ارتباطات است. در عصر ارتباطات به دلیل سرعت بسیار زیاد، تغییرات نیز با سرعتی زایدالوصف در حال وقوع هستند.قوانین تغییر کرده اند. آنچه در گذشته صحیح بوده ممکن است امروز یک اشتباه بزرگ محسوب شود. وظیفه ی ما در این دنیای به سرعت در حال تغییر، نه مقاومت در برابر آن است، و نه شکست آن. غلبه بر اسب چموش تغییر فقط با سوار شدن بر آن ممکن است. و معمولا موج سواران فاتحین عصر خود هستند.یکی از بزرگترین تغییرات عصر حاضر، بزرگ شدن ک

شگفتی های انتخابات اسفند95
به یقین می توان گفت که انتخابات  هفتم اسفند ماه 1395درنوع خود پدیده ایی منحصر بفرد وحامل پیام های  گویا وروشنی ،دال برتغییر خواهی مردم در سراسر کشور بوده است  والبته هشداری به ان دسته ازسیاست مداران و وصاحبان قدرتی  بوده که همواره خواهان ماندن  در قدرت حتی به قیمت نادیده انگاشتن خواست اکثریت ملت ،ورد صلاحیت بی سابقه  8500 نفر در انتخابات هفتم اسفند است  تا با تکیه بر تفسیر اصل 99 قانون اساسی  دال بر نظارت استصوابی  ،
ساده‌ترین و ضروری‌ترین مسائل زندگی را به ما یاد ندادند!!!
          
کجا به ما آموختند که چگونه نفس بكشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم، موفقیت چیست، ازدواج برای حل چه مشکلی است، در مواجهه با مخالف چگونه رفتار كنیم...؟در كودكی به ما آموختند كه چموش نباشیم، اما پرسشگری و آزاداندیشی و شیوه‌های نقد را به ما نیاموختند. داگلاس سیسیل نورث، اقتصاددان آمریكایی و برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۳ می‌گوید: 
«اگر می‌خواهید بدانید كشوری توسعه
 
 
ما تربیت نشدیم. تربیت ما بیش از این نبوده است که به بزرگترها احترام بگذاریم، کلمات زشت نگوییم، پیش دیگران پای خود را دراز نکنیم، حرف شنو باشیم، صح ها به همه سلام کنیم، دست و روی خود را با صابون بشوییم، لباس تمیز بپوشیم، دست در بینی نبریم و ... .
اما ساده ترین و ضروری ترین مسائل زندگی را به ما یاد ندادند.
کجا به ما آموختند که چگونه نفس بکشیم؟ چگونه اضطراب را از خود دور کنیم؟ موفقیت چیست؟ ازدواج برای حل چه مشکلی است؟! در مواجهه با مخالف چگونه رف
مدت ها است كه دشمنان قسم خورده ی اسلام و ایران با انواع ترفندها،
 پروژه ی حساسیت زدایی نسبت به اعتقادات را در كشورمان اجرا
 می كنند. در این راه از هر وسیله یا هنری كه توانستند، بهره گرفته
 اند: تئاتر، سینما، موسیقی و...
 اما جدیدترین و خطرناك ترین و شاید كامل ترین روش، با آمدن
 تلفن های همراه اتفاق افتاد كه امروزه به رایانه ی جیبی تبدیل شده
 است. متاسفانه تكنولوژی در مواردی ارتباط بین انسان ها را آسانتر
 كرده؛ اما بعضاً به دلایلی فاصله شان از
زنان، قربانیان خشونت!به مناسبت 25 نوامبر روز جهانی مبارزه با خشونت بر علیه زنان
زنان خشونت‌دیده زنانی هستند كه حداقل دوبار در طول زندگی زناشویی خود، به شدت مورد خشونت و شكنجه‌ی جسمانی یا روانی واقع شوند (والكر 1980). گروهی خشونت را تنها در قالب جسمانی معنا می‌كنند، در حالی كه بیشتر روان‌شناسان و اندیشمندان معتقدند كه ایجاد ترس و رعب و تخریب عزت نفس كه تجاوز و شكنجه روانی به شمار می رود درست به اندازه‌ی خشونت و تجاوز جسمانی ویرانگر است و در پ
خودروهایی که حال آدمو خوب می کنند؟
خب می‌خواهید خودروی لذت‌بخش جدیدی را برای رانندگی روزانه و یا آخر هفته داشته باشید، اما از طرف دیگر هم نمی‌خواهید که حساب بانکی‌تان خالی شود. پس چاره چیست؟ اینجا 15 خودرویی را گردآوری کرده‌ایم که لحظات شادی را در پشت فرمان با قیمت نسبتاً ارزانی ایجاد می‌کنند. هیچ‌کدام از این خودروها شما را خسته نخواهند کرد و در حقیقت تعدادی از آن‌ها پرفرومنسی در حد کلاس جهانی ارائه می‌کنند که در بسیاری از خودروهای هم
برنامه ریزی کردیم وا 2 تا اینكه ماشین بریم برای ارمنستان اخر شهریور هستی و عدم و دیگه کم کم ملالت هوا توی ایران ناتوان و میشد و دریغ توی ایروان اخلاص کل ارمنستان 8 فرد تعداد بودیم ما خاكدان زندگی میکردیم پس ازآن چند شید که مبادی سفر رو چیدیم و رفتیم گمرک انزلی برای کاپتاژ ماشین دشت بعدش اومدیم مزبله توی یکی باز یافتن دفاتر هواپیمایی که نمایندگی اتومبلیرانی ایران جلو داشت سادگی گواهینامه بین المللی میداد و مجوز خروج ماشین باز یافتن کشور رو ک
 
"نفرت
داشت، نفرت، از بیدار شدن زورکی، آن‌هم در روزهای تعطیلات کریسمس. می‌توانست تا
ساعت ده و یازده، یا شاید هم دیرتر، در رختخواب بماند و غلت بزند. اما مجبور بود
که با اولین فریاد پدرش، مثل سربازی چموش، زرنگ و آماده‌به‌خدمت، از تخت پایین
بیاید و پشت میز صبحانه بنشیند و زیر نگاه نافذ پدر صبحانه بخورد، لباس اسکی سبزش
را تن کند و راهی شود: راهی جایی که از آن نفرت داشت، کوهستان. جایی که تمام شوق
تعطیلات زیر کفش‌های بزرگ اسکی له می‌شد. ورز
 
دلواپسی های یک چریک پیر / نقدی بر مجموعه شعر «گرمیان» / جلیل آهنگرنژاد
لوکاچ می گوید:«هر جانی جهان ویژه خود را می آفریند. »طبیعی است که هنرمندان در این عرصه ی آفرینندگی از پیشروان دنیای دیروز، امروز و فردایند و شاعران در سرزمین واژه ها «جهان آفرینی» می کنند. بنا به فراخور موضوع، نخست پرسشی در همین رابطه طرح می کنم: «جان جهان های ویژه در ادبیات کُردی جنوبی از چه آبشخورهایی سیرابند و چه رنگ و شمایلی دارند؟» نتیجه گیری در این باره را به جملات آ
طبیعت جذاب گیلان در انتظار ورود گردشگران
گیلان با جاذبه‌های بی‌نظیر گردشگری و طبیعتی سرسبز و زیبا با دریای نیلگون خزر، کوهپایه‌های جنگلی، شالیزارهای برنج و مخمل سبز بوته‌های چای گردشگران نوروزی را به خود فرا می‌خواند.
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی ماسال، گیلان از جاذبه‌های بی‌نظیر و سرسبز و طبیعی نظیر سواحل ماسه‌ای دارای پوشش جنگلی، تالاب‌های طبیعی حفاظت شده نظیر تالاب‌های انزلی و آستارا با گیاهان و آبزیان نادر در دنیا، پارک‌های ج
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها